تبليغاتX
دل نوشته ها ی بی نقاب - بدترین روز عمرم

دل نوشته ها ی بی نقاب

نقاب برداشتم از صورتم تو هم بردار بامنی چون من باش بی نقاب بی کلک

صفحه اصلی

ایمیل

رفت

رفت آن فرشته ای

که برایم عزیز بود

رفت آنکه داغ رفتنش

بس درد ناک بود

سخت بود

و غم انگیز بود


مادر بزرگ رفت

قصه عمرش تمام شد

دنیا و زندگی

برایم حرام شد

مادر بزرگ

میشنوی از درون قبر ؟

آوای گریه های زار زار من


کو؟

کو دست های پینه بسته مهربان تو ؟

تا اشک های مرا

مرحمی شود




مادر بزرگ

حال تو همچون فرشته ها

رو سوی اسمان

پرکشیدی و رفته ای

ما را نهاده ای در این وادی بلا

تنها به آستان خدا پر کشیده ای ؟



مادر بزرگ رفت

قصه اش ناتمام ماند

ماند قصه نیمه تمام

و غصه ام

گریه دگر تسلی دردم نمیشود

شاید که مرگ

مرحم این غصه ام شود

او رفت

عشق من

مادر و

نازنین من

من ماندم و

نمانده نشانی ز بودنم




مادر بزرگ رفت

ولی از یاد من نمی رود

آن صورت پرچین و مهربان او

آن دست های پینه بسته و

آن خنده های گرم

آن قصه های کودکی و

خاطرات بودنش



مادر بزرگ رفت

در قلب من ولی

یادش همیشه زنده است

با اینکه خالی است

جایش کنار من


در سینه ام

همیشه یاد او

تا عمر باقی است

میماند و

همیشه زنده است

پرواز کرد فرشته نازم

به سوی خالقش

من مانده ام

خیره به بلندای آسمان




آمرزشی میطلبم

از خدا

برای او

آرامشی

میطلبم از خدا

برای خود


ای دوست مهربانم که آمدی

پا سوی خانه حزنم گذاشتی

حالا که آمدی

و رفیق غمم شدی

آمرزشی طلب کن برای او

محتاج ترم زهمیشه از همه دوستان

با فاتحه ای شاد کنند روح مهربان او




+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:42 توسط پسر بی نقاب |