|
نقاب برداشتم از صورتم تو هم بردار بامنی چون من باش بی نقاب بی کلک
|
||||
| ایمیل |
|
|||
همچنان به تنهایی ... و مدتی است دگر .. سوی من نمی آیی هزار راه رفته ام و نمی دانم چرا ؟زود دیر میشود عشق های طوفانی دلم گرفته و تنگ است در هوای بهار و اشک می چکد از ابر های بارانی منم همان که دوستت دارد هم اشکار هم به پنهانی کجاست ؟ به کوی تو برساند کجاست قاصدکی تا خبر خوش امدنت را به من برساند و مدتی است دگر قاصدک غریبه شده خوشی ز زندگی ام پاک ورچیده شده و مدتی است قاصدک خبر زما نمیگیرد و مدتی است دل درون سینه میمیرد هنوز عاشقم و ........ هنوز تنهایم هنوز زنده ام و ...... هنوز بر پایم هنوز بر سر دوراهی ام ........ هنوز درگیرم هنوز منتظر مرگم چرا نمی میرم؟ دلم گرفته دگر نای گریه نمانده که اوج گریه ام از تلخی اش به خنده رسید نه گریه مجال میدهد نه عشق مجال میدهد نه غصه به من نه زنده ام و زندگی به کام من است نه مرده ام و قطعه ای به نام من است تمام قافله ها خسته رفته اند ز شهر دلم تمام خاطره ها تلخ مانده توی دلم و پای مرا نای رفتن نیست و قلب مرا نای ماندن نیست هوای دل امشب زخمی و سرد است بدون تو دل تنگم پر زغصه و درد است من و دلم و غصه ایم و تنهایی من و دلم و صبر و هی شکیبایی دو راهی دل من رو به بن بست است به هر دری که میزنم روی من بسته است
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:44 توسط پسر بی نقاب
|
