تبليغاتX
دل نوشته ها ی بی نقاب

دل نوشته ها ی بی نقاب

نقاب برداشتم از صورتم تو هم بردار بامنی چون من باش بی نقاب بی کلک

صفحه اصلی

ایمیل

در دریای عشق

من صدف بودم

تو مروارید درون سینه ام


خون دل خوردم تو را

چون گوهری ناب

در میان سینه جایت دادم و

با عشق پروردم



آمد آن غواص ماهیگیر

دید من را

برق شیطانی

درخشیدن گرفت از چشمهایش



باخودش گفت که او

گوهری در سینه دارد

اینچنین آغوش بر نا محرمان بسته



آمد و آغوش من وا کرد

گوهر زیبای قلبم را تماشا کرد

خنجرش برداشت

سینه ام بشکافت

در زیبای مرا از سینه ام برداشت



و تو ......

در دستهای مرد ماهیگیر

شاد و خوشحال و سبک بال

بیخبر از زخم روی سینه ام رفتی .........



زخمی اما ماند

در میان سینه ام

از رفتنت با مرد ماهیگیر



حال من مانده ام ......

صدفی گم کرده مروارید

مات از بازی دوران



خون دلها خوردم

که تو را در سینه

با هزاران آرزو پروردم



و تو اما رفتی .........؟

رفتی و


تا ابد الدهر ولی ....

زخم آن روی دلم میماند .......!

 

 

 

 






پ ن: سلام به همه دوستای گلم که منو شرمنده مهربونیاشون کردند

شکر خدا به واسطه دعای دلهای پاک و مهربون دوستای گلم

حالم داره روز به روز بهتر میشه

ممنون بابت همه دعاهایی که کردید و دلگرمی هایی که دادید

و حضوری که تو خونه دلتنگیام داشتید و شعرامو خوندید

ممنون از همه اونایی که قابل دونستن و یادگاری از خودشون تو خونه دلتنگیام گذاشتن

مدیون دل های پاک و بی نقابتون

بی نقاب

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:51 توسط پسر بی نقاب |