تبليغاتX
دل نوشته ها ی بی نقاب

دل نوشته ها ی بی نقاب

نقاب برداشتم از صورتم تو هم بردار بامنی چون من باش بی نقاب بی کلک

صفحه اصلی

ایمیل

تموم قصه های بچه گی با یکی بود یکی نبود شروع میشد

همه میگفتند یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود

بعد میدیدی یکی بود

یکی نبود

یکی عاشق بود مثل من

یکی عاشق نبود مثل تو

یکی دل بست مثل من

یکی دل شکست مثل تو

یکی به پات نشست مثل من 

یکی ازم گسست مثل تو

یکی بود مثل من

یکی نبود مثل تو

یکی میمرد واست مثل من

یکی نموند با من مثل تو 

و هنوز هم قصه ها با یکی بود یکی نبود شروع میشه

چرا؟

چرا باید یکی باشه یکی نباشه ؟

چرا؟

چرا باید یکی بمون یکی نمونه

چرا؟

چرا نمیشه باهم بمونن

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

ایناچرا هایی هستند که تو مغزم رژه میرن

چرا باید همیشه مجنون اوره دشت و بیابون بشه

و لیلی بره با یکی دیگه

چرا فرهاد باید رنج بکشه کوه بکنه

 شیرین بشه مال یکی دیگه

 پس عدالت خدا کجاست این وسط

کجاست ؟

هنوز هم همه قصه ها با یکی بود یکی نبود شروع میشه

نمیدونم تا کی باید قصه ها اینجوری شروع بشه

و تا کی اینجوری تموم شه
تا کی............؟






پ ن: و من موندم چرا تو قصه زندگیمون همش باید یکی بود یکی نبود باشه

و این سوالی که هیچکی جوابی براش نداد به من

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:39 توسط پسر بی نقاب |