تبليغاتX
دل نوشته ها ی بی نقاب

دل نوشته ها ی بی نقاب

نقاب برداشتم از صورتم تو هم بردار بامنی چون من باش بی نقاب بی کلک

صفحه اصلی

ایمیل

چشمهایم خیس است

قلب من هم خسته

در و دیوار به هم پیوسته

دستهایم بسته

من به تو پا بندم

و تو از من خسته



مینشینم تنها

ازغم دوری تو

شعر ها میگویم

اشک ها میریزم


من به تو محتاجم

قلب غمگین من اینجا بی تو

چو اسیری مانده

نه ندایی مانده

نه صدایی مانده

نه نفیری مانده


من به تو محتاجم

همچو ماهی به اب

من به تو محتاجم

مثل پروانه به شمع


من به تو محتاجم

به تو و

عشق تو و

و مهر تو و

دیدن تو محتاجم

مینشینم لب چاه

میکشم از دل اه

نازنینا تو بیا

تا نباشم تنها

تو بیا تا که نگوید شاعر

عشق ها میمیرند

رنگ ها رنگ دگر میگیرند

تو بیا تا که بگویم

عشقها میمانند

تو بیا تاکه بفهمد شاعر

رنگ تو یک رنگی است

دل من هم با تو

خالی از دلتنگی است

تو بیا تا که نگوید شاعر

قلبهایش سنگی است

دل پر از دلتنگی است

اسمان قلبش

خالی از هر رنگی است

تو بیا تا که دلم

رنگ خود یاد کند

با تو از عشق تو فریاد کند

تو بیا تا که جهان را دل من شاد کند

عشق فریاد کند

و مرا بشناسند

همه عاشقها

از خدا میخواهم

که همه دل ها را همه را شاد کند

سر هر کوی و گذر

عشق فریاد کند

از خدا میخواهم

که تورا حفظ کند

غم تنهایی را

در دلم لمس کند

چون خودش هم تنهاست

حرف من درک کند

ارزویم این است

که دگر غصه و غم

شهر مرا ترک کند

برود انجایی

که همه اسمش را

ببرند از خاطر

و هوای دل من

و هوای دل این ادمها

همه پر عشق شود






+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:45 توسط پسر بی نقاب |