|
نقاب برداشتم از صورتم تو هم بردار بامنی چون من باش بی نقاب بی کلک
|
||||
| ایمیل |
|
|||
سلام عشق آسمانی ام بی تو بی تابم شب از نبودنت ای مهربان نمی برد خوابم دلم گرفته و تنگ است آرزو دارم برای ثانیه ای هم که شده بیایی در خوابم هنوز طعم لبانت به کام من مانده هنوز عاشقم و از هر دری رانده ولی چه سود .............؟ که بی تو پر دردم شبانه روز به دنبال تو میگردم تویی که نغمه عشقی درون دنیایم تویی که شیرینی نابی روی لبهایم بیا بیا که بی تو دلم عجیب بی تاب است بیا که چشم های منتظرم اسیر یک خواب است و منتظرم همه شب تا تو را بینم بیا بیا و ببین که گمشده ام در این زمانه تلخ ببین که گم شده ام در این خرابه شوم منم که می شنوم هر زمان ز دوردست صدای ناز تورا نازنین تو هم بشنو صدای این دل زارم که زیر پا مانده دلی که همسفرت بود در این خراب اباد ببین که چگونه شکسته و زخمی اسیر جامانده تویی که روشنی ناب دنیایی تویی که مثل شیرینی خواب و رویایی بیا بیا و کلبه تاریک را روشن کن بیا بیا و کمی از بار غصه ام کم کن نمی گذرد شب من بی تو زود بیا که روز رنگ سیاه شب است در نبودن تو تمام کوچه و پس کوچه های شهرم را هنوز در به در به دنبال تو میگردم تو نیستی و در نبودنت شدید پر دردم نمیگذرد دگر عقربه های ساعت من ز ساعتی که تو رفتی هنوز منتظرند و باز ............ واژه کم اورده ذهن خسته من و باز مثل همیشه شکسته این دل زار و خسته من چگونه چاره کنم بی تو بودن را....؟ چگونه چاره کنم چگونه................؟ 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:37 توسط پسر بی نقاب
|

سلام نازم سلام نازم سلام ای بال پروازم سلام نازم سلام نازم دارم شعرتو میخونم تو نیستی و نمی دونی بی تو داغون داغونم دلم تنگه........... دلم تنگه دیگه عزم سفر دارم هوای دیگه ای دارم دیگه جایی نموند اینجا برام غمگین و دلگیرم دیگه خسته شدم از زندگی میرم بمیرم دلم تنگه تو شهر بی محبت برم جایی برم جایی که داره رنگی از مهر و محبت خدایا خسته ام غمگین و دلسردم خدایا زخمی ام پر درد پر دردم شکسته قلب من غمگین غمگینم چو فرهادم امان از دست شیرینم نمیدانم خدایا خالقا جانا چه جرمی کرده ام اینقدر غمگینم چرا قلبم شکسته از غم و نامهربانی هاست چرا در خاطرم جای جدایی هاست خدا یا شکر نعمت کرده ام عمری به هر سختی و غم من شاکرت بودم خدایا حرف من بشنو خداوندا جواب این دل پر درد ما را ده رسان مرگم رسان مرگم برای دیدنت .. دلتنگ دلتنگم دلتنگ............... دلتنگم .............
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:40 توسط پسر بی نقاب
|

همچنان به تنهایی ... و مدتی است دگر .. سوی من نمی آیی هزار راه رفته ام و نمی دانم چرا ؟زود دیر میشود عشق های طوفانی دلم گرفته و تنگ است در هوای بهار و اشک می چکد از ابر های بارانی منم همان که دوستت دارد هم اشکار هم به پنهانی کجاست ؟ به کوی تو برساند کجاست قاصدکی تا خبر خوش امدنت را به من برساند و مدتی است دگر قاصدک غریبه شده خوشی ز زندگی ام پاک ورچیده شده و مدتی است قاصدک خبر زما نمیگیرد و مدتی است دل درون سینه میمیرد هنوز عاشقم و ........ هنوز تنهایم هنوز زنده ام و ...... هنوز بر پایم هنوز بر سر دوراهی ام ........ هنوز درگیرم هنوز منتظر مرگم چرا نمی میرم؟ دلم گرفته دگر نای گریه نمانده که اوج گریه ام از تلخی اش به خنده رسید نه گریه مجال میدهد نه عشق مجال میدهد نه غصه به من نه زنده ام و زندگی به کام من است نه مرده ام و قطعه ای به نام من است تمام قافله ها خسته رفته اند ز شهر دلم تمام خاطره ها تلخ مانده توی دلم و پای مرا نای رفتن نیست و قلب مرا نای ماندن نیست هوای دل امشب زخمی و سرد است بدون تو دل تنگم پر زغصه و درد است من و دلم و غصه ایم و تنهایی من و دلم و صبر و هی شکیبایی دو راهی دل من رو به بن بست است به هر دری که میزنم روی من بسته است
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:44 توسط پسر بی نقاب
|

هوا....؟ ابری دلم ......؟ دریا پر از آشوب طوفان ها دلم غمگین دلم تنها مثال بوته در صحرا هوا ابری ........! دلم ..؟ غم دارد امشب کجا هستی .......؟ تو را کم دارد امشب به درد من دگر مرهم نمیذاری؟ مرا در خود تو تنها خسته و دل مرده تنها می گذاری؟ نمیدانم .....؟ نمی دانم نمی دانم چه شد..؟ شاید خطا کردم تو را من لحظه ای در حال خود تنها رها کردم و تو ... از من جدا ماندی نمیدانم نمی دانم نمیدانم چرا اینگونه می نالم چرا ....؟ چرا بی تو چنین غمگین و بی حالم چرا بی تو .....؟ پر دردم چه شد عهدت.....؟ نگفتی...؟ زود برگردم ....؟ تو آیا لحظه ای در فکر من هستی ؟ چرا اینگونه می سوزم در این عصری که از مهر و محبت قصه ای مانده وفاداری شد افسانه دگر دلها جدا مانده همه رفتند فقط..... فقط در کنج تنهایی شبهایم خدا مانده خدا مانده خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنها ........... خدا ااااااااااامانده


+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:57 توسط پسر بی نقاب
|

سالها می گذرد
همچنان تنهایم
عشق ها میمیرند
همچنان بر پایم
همگی زشت شدند
من ولی زیبایم
همه دم این فکرم
که چرا تنهایم ؟
که چرا تنهایم.... ؟
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 2:13 توسط پسر بی نقاب
|

رفت
رفت آن فرشته ای
که برایم عزیز بود
رفت آنکه داغ رفتنش
بس درد ناک بود
سخت بود
و غم انگیز بود
مادر بزرگ رفت
قصه عمرش تمام شد
دنیا و زندگی
برایم حرام شد
مادر بزرگ
میشنوی از درون قبر ؟
آوای گریه های زار زار من
کو؟
کو دست های پینه بسته مهربان تو ؟
تا اشک های مرا
مرحمی شود
مادر بزرگ
حال تو همچون فرشته ها
رو سوی اسمان
پرکشیدی و رفته ای
ما را نهاده ای در این وادی بلا
تنها به آستان خدا پر کشیده ای ؟
مادر بزرگ رفت
قصه اش ناتمام ماند
ماند قصه نیمه تمام
و غصه ام
گریه دگر تسلی دردم نمیشود
شاید که مرگ
مرحم این غصه ام شود
او رفت
عشق من
مادر و
نازنین من
من ماندم و
نمانده نشانی ز بودنم
مادر بزرگ رفت
ولی از یاد من نمی رود
آن صورت پرچین و مهربان او
آن دست های پینه بسته و
آن خنده های گرم
آن قصه های کودکی و
خاطرات بودنش
مادر بزرگ رفت
در قلب من ولی
یادش همیشه زنده است
با اینکه خالی است
جایش کنار من
در سینه ام
همیشه یاد او
تا عمر باقی است
میماند و
همیشه زنده است
پرواز کرد فرشته نازم
به سوی خالقش
من مانده ام
خیره به بلندای آسمان
آمرزشی میطلبم
از خدا
برای او
آرامشی
میطلبم از خدا
برای خود
ای دوست مهربانم که آمدی
پا سوی خانه حزنم گذاشتی
حالا که آمدی
و رفیق غمم شدی
آمرزشی طلب کن برای او
محتاج ترم زهمیشه از همه دوستان
با فاتحه ای شاد کنند روح مهربان او
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:42 توسط پسر بی نقاب
|

در دریای عشق
شکر خدا به واسطه دعای دلهای پاک و مهربون دوستای گلم حالم داره روز به روز بهتر میشه ممنون بابت همه دعاهایی که کردید و دلگرمی هایی که دادید و حضوری که تو خونه دلتنگیام داشتید و شعرامو خوندید ممنون از همه اونایی که قابل دونستن و یادگاری از خودشون تو خونه دلتنگیام گذاشتن مدیون دل های پاک و بی نقابتون بی نقاب
من صدف بودم
تو مروارید درون سینه ام
خون دل خوردم تو را
چون گوهری ناب
در میان سینه جایت دادم و
با عشق پروردم
آمد آن غواص ماهیگیر
دید من را
برق شیطانی
درخشیدن گرفت از چشمهایش
باخودش گفت که او
گوهری در سینه دارد
اینچنین آغوش بر نا محرمان بسته
آمد و آغوش من وا کرد
گوهر زیبای قلبم را تماشا کرد
خنجرش برداشت
سینه ام بشکافت
در زیبای مرا از سینه ام برداشت
و تو ......
در دستهای مرد ماهیگیر
شاد و خوشحال و سبک بال
بیخبر از زخم روی سینه ام رفتی .........
زخمی اما ماند
در میان سینه ام
از رفتنت با مرد ماهیگیر
حال من مانده ام ......
صدفی گم کرده مروارید
مات از بازی دوران
خون دلها خوردم
که تو را در سینه
با هزاران آرزو پروردم
و تو اما رفتی .........؟
رفتی و
تا ابد الدهر ولی ....
زخم آن روی دلم میماند .......!
پ ن: سلام به همه دوستای گلم که منو شرمنده مهربونیاشون کردند
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:51 توسط پسر بی نقاب
|
