|
نقاب برداشتم از صورتم تو هم بردار بامنی چون من باش بی نقاب بی کلک
|
||||
| ایمیل |
|
|||
آمدم آرام و بی صدا
می روم آرام و بی صدا
کسی مرا به یاد نخواهد آورد
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 21:18 توسط پسر بی نقاب
|



+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:48 توسط پسر بی نقاب
|

سلام عشق آسمانی ام بی تو بی تابم شب از نبودنت ای مهربان نمی برد خوابم دلم گرفته و تنگ است آرزو دارم برای ثانیه ای هم که شده بیایی در خوابم هنوز طعم لبانت به کام من مانده هنوز عاشقم و از هر دری رانده ولی چه سود .............؟ که بی تو پر دردم شبانه روز به دنبال تو میگردم تویی که نغمه عشقی درون دنیایم تویی که شیرینی نابی روی لبهایم بیا بیا که بی تو دلم عجیب بی تاب است بیا که چشم های منتظرم اسیر یک خواب است و منتظرم همه شب تا تو را بینم بیا بیا و ببین که گمشده ام در این زمانه تلخ ببین که گم شده ام در این خرابه شوم منم که می شنوم هر زمان ز دوردست صدای ناز تورا نازنین تو هم بشنو صدای این دل زارم که زیر پا مانده دلی که همسفرت بود در این خراب اباد ببین که چگونه شکسته و زخمی اسیر جامانده تویی که روشنی ناب دنیایی تویی که مثل شیرینی خواب و رویایی بیا بیا و کلبه تاریک را روشن کن بیا بیا و کمی از بار غصه ام کم کن نمی گذرد شب من بی تو زود بیا که روز رنگ سیاه شب است در نبودن تو تمام کوچه و پس کوچه های شهرم را هنوز در به در به دنبال تو میگردم تو نیستی و در نبودنت شدید پر دردم نمیگذرد دگر عقربه های ساعت من ز ساعتی که تو رفتی هنوز منتظرند و باز ............ واژه کم اورده ذهن خسته من و باز مثل همیشه شکسته این دل زار و خسته من چگونه چاره کنم بی تو بودن را....؟ چگونه چاره کنم چگونه................؟ 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:37 توسط پسر بی نقاب
|

سلام نازم سلام نازم سلام ای بال پروازم سلام نازم سلام نازم دارم شعرتو میخونم تو نیستی و نمی دونی بی تو داغون داغونم دلم تنگه........... دلم تنگه دیگه عزم سفر دارم هوای دیگه ای دارم دیگه جایی نموند اینجا برام غمگین و دلگیرم دیگه خسته شدم از زندگی میرم بمیرم دلم تنگه تو شهر بی محبت برم جایی برم جایی که داره رنگی از مهر و محبت خدایا خسته ام غمگین و دلسردم خدایا زخمی ام پر درد پر دردم شکسته قلب من غمگین غمگینم چو فرهادم امان از دست شیرینم نمیدانم خدایا خالقا جانا چه جرمی کرده ام اینقدر غمگینم چرا قلبم شکسته از غم و نامهربانی هاست چرا در خاطرم جای جدایی هاست خدا یا شکر نعمت کرده ام عمری به هر سختی و غم من شاکرت بودم خدایا حرف من بشنو خداوندا جواب این دل پر درد ما را ده رسان مرگم رسان مرگم برای دیدنت .. دلتنگ دلتنگم دلتنگ............... دلتنگم .............
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:40 توسط پسر بی نقاب
|

همچنان به تنهایی ... و مدتی است دگر .. سوی من نمی آیی هزار راه رفته ام و نمی دانم چرا ؟زود دیر میشود عشق های طوفانی دلم گرفته و تنگ است در هوای بهار و اشک می چکد از ابر های بارانی منم همان که دوستت دارد هم اشکار هم به پنهانی کجاست ؟ به کوی تو برساند کجاست قاصدکی تا خبر خوش امدنت را به من برساند و مدتی است دگر قاصدک غریبه شده خوشی ز زندگی ام پاک ورچیده شده و مدتی است قاصدک خبر زما نمیگیرد و مدتی است دل درون سینه میمیرد هنوز عاشقم و ........ هنوز تنهایم هنوز زنده ام و ...... هنوز بر پایم هنوز بر سر دوراهی ام ........ هنوز درگیرم هنوز منتظر مرگم چرا نمی میرم؟ دلم گرفته دگر نای گریه نمانده که اوج گریه ام از تلخی اش به خنده رسید نه گریه مجال میدهد نه عشق مجال میدهد نه غصه به من نه زنده ام و زندگی به کام من است نه مرده ام و قطعه ای به نام من است تمام قافله ها خسته رفته اند ز شهر دلم تمام خاطره ها تلخ مانده توی دلم و پای مرا نای رفتن نیست و قلب مرا نای ماندن نیست هوای دل امشب زخمی و سرد است بدون تو دل تنگم پر زغصه و درد است من و دلم و غصه ایم و تنهایی من و دلم و صبر و هی شکیبایی دو راهی دل من رو به بن بست است به هر دری که میزنم روی من بسته است
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:44 توسط پسر بی نقاب
|

هوا....؟ ابری دلم ......؟ دریا پر از آشوب طوفان ها دلم غمگین دلم تنها مثال بوته در صحرا هوا ابری ........! دلم ..؟ غم دارد امشب کجا هستی .......؟ تو را کم دارد امشب به درد من دگر مرهم نمیذاری؟ مرا در خود تو تنها خسته و دل مرده تنها می گذاری؟ نمیدانم .....؟ نمی دانم نمی دانم چه شد..؟ شاید خطا کردم تو را من لحظه ای در حال خود تنها رها کردم و تو ... از من جدا ماندی نمیدانم نمی دانم نمیدانم چرا اینگونه می نالم چرا ....؟ چرا بی تو چنین غمگین و بی حالم چرا بی تو .....؟ پر دردم چه شد عهدت.....؟ نگفتی...؟ زود برگردم ....؟ تو آیا لحظه ای در فکر من هستی ؟ چرا اینگونه می سوزم در این عصری که از مهر و محبت قصه ای مانده وفاداری شد افسانه دگر دلها جدا مانده همه رفتند فقط..... فقط در کنج تنهایی شبهایم خدا مانده خدا مانده خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنها ........... خدا ااااااااااامانده


+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:57 توسط پسر بی نقاب
|

سالها می گذرد
همچنان تنهایم
عشق ها میمیرند
همچنان بر پایم
همگی زشت شدند
من ولی زیبایم
همه دم این فکرم
که چرا تنهایم ؟
که چرا تنهایم.... ؟
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 2:13 توسط پسر بی نقاب
|
